امیرحسین جونمونامیرحسین جونمون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
اميرعلي جونموناميرعلي جونمون، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

❤مردهاي کوچک من ❤

خاطرات 19ماهگی و دندون سیزدهم

ماه مامان تو هر روز که میگذره داری قد میکشی و بزرگ و بزرگتر میشی و من احساس میکنم روحم داره همزمان با تو بزرگ میشه.بزرگ میشه و دورتر از همه ی بچه بازیا.لجبازیا.و هزارتا بازی دیگه گاهی اوقات فکر میکنم انگار همین روز قبل بود که خانم پرستار تو رو داد بغلم و گفت بیا بهش شیر بده.من گفتم آخه بلد نیستم و اون گفت بلدی .این تو ذات همه ی مادراست یاد اون دو روز ناراحت کننده میافتم که شیرم هنوز نیومده بود و مجبور شدیم سه بار بهت شیرخشک بدیم که هرشیشه ی اون انگار خرده شیشه ای بود که فرو میرفت تو قلب من و بعد از دو روز که خدا یکبار دیگه مهربونی کرد و روزی تو رو فرستاد حالا بعد از نوزده ماه احساس میکنم...
25 دی 1391

نوزده ماهگی

ماهگیت مبارک پاره ی تنمون تو یکماه دیگه بزرگ شدی و برای من انگار همین دیروز بود که توی اتاق عمل پرستار تو رو نشونم داد و گفت اینم پسرت. نمی ارزید!؟و با اولین نگاه عاشقت شدم و با صدایی که از ته گلوم بیرون اومد گفتم می ارزید.خیلی هم می ارزید. و به دنبال اون یک قطره اشک که از سر ذوق دیدنت بود که با اون چشمای مشکی براق و پفالود به من نگاه میکردی و ملحفه ی دورت رو میخوردی. کفه ی ترازوی زندگیم تو اون لحظه سنگین تر ازکفه ی تمام لحظات خوشی شد که تو کل عمرم داشتم تا حال چندین بار از باباهم شنیدم که شیرینترین لحظه ی عمرش اونوقتی بود که پرستار ازش شیرینی میگیره و تو رو از لای پتو نشونش م...
10 دی 1391

دومین شب یلدا

امسال دومین شب یلدای مردکوچولو رو خونه ی مامانی مهمون بودیم خیلی شب خوب و خاطره انگیزی برامون بود ولی حیف که بابا علیرضا یه کم سرماخورده بود و زیاد حال نداشت ولی با همون حال نزارش با دایی علی رفتن بیرون و واسه گوگوری مگوری یه کادوی گنده واسه شب یلداش خرید آقاپسر همه چیز داشت غیر از یه فیل تاب تاب عباسی که اونم به لطف آقای پدر خریداری شد از حرف زدن جیگرطلا بگم که تازگیا یاد گرفته گوشی تلفن رو بر میداره میگه بابا خوبی خوشی!!!؟؟ که وقتی اینو میگه آدم میخواد لقمه لقمش بکنه شب چله کلی هم ازش عکس گرفتم تا بشه خاطره ای براش از روزهای باهم بودنمون        ...
4 دی 1391

روزمره هایمان

عزیز دلم چند روزه که کلی شعر یاد گرفته مثلا بهش میگم دس دسی باباش میاد رو بخون.میگه ددسی بابات بهش میگم امیر حسین یه توپ دارم میگه گیگیلیه یا بهش میگم جون جونیه من اتل متل رو بخون میگه اته مته توتوته خلاصه پسرم کلی هنرمند شده و کلی شعر بلده                                   راستی پنجشنبه شب یلداست .این میشه دومین شب یلدای عمرت عزیز دلم امسال میریم خونه ی مامانیه من چون همه قراره بیان اونجا پارسال خونه ی باباجون اینا بود...
28 آذر 1391

دندون یازده و دوازدهم

دندونای جدیدت مبارک باشه مامانی این روزا میگذره ولی با بودنت خیلی زیبا میگذره. احساس میکنم بزرگ شدن عزیزکم رو میبینم.خصوصا وقتی  سعی میکنه کلمات رو کنار هم بذاره و باهاشون جمله بسازه. هرچند دو یاسه کلمه ای ولی بازم خودش یه پیشرفت محسوب میشه.تازگیها به قورمه سبزی میگه گبه سزی به هواپیما میگه هامانا و کلی چیزای جدید دیگه که مثل طوطی پشت سر ما تکرار میکنه و دل ما رو میبره. اون روز تو سالن داشت بازی میکرد و من تو اتاق داشتم کار میکردم.وقتی دید نیستم داد میزد مامان کجا!!یعنی مامان کجایی؟؟و من از قصد جواب نمیدادم تا بازم صدام کنه و قندای بیشتری تو دلم آب بشه. خونه ی مامانی بودیم که به د...
25 آذر 1391

مادرانه

مادر که میشوی... انگار هر چه در توست دیگر از آن تو نیست...آن لحظه که چشمت به روی کودکی در آغوشت گشوده میشود انگار برای همیشه چشمت را به روی خود میبندی...دیگر دیده نمیشوی انگار... انگار در خود ذوب میشوی و در کالبدت روح انسانی از تو بزرگتر و از تو صبورتر دمیده میشود...انگار احساساتت حجیم تر میشود... حجیم تر از تو...ورویاهایت دور دست تر... آری... و من تو را در آغوش گرفته ام...و عجب تعصبی دارد دلم به این کوچک بی گناه...چشمم به تمام مباداهاست... مبادا گرسنه باشد...مبادا تشنه باشد...مبادا خسته باشد...مبادا... من میبینم...کم کم در خود متحول میشوم...قد میکشد تصویر من در قاب باورهایم...و تو در آغوش م...
19 آذر 1391

سفر به خونه ی مامانی

دوشنبه عصر بابا علیرضا از اداره زنگ زد و گفت که هوای تهران خیلی آلودست و بخاطر آلودگی اداره ها و مدارس تعطیله ما هم از خدا خواسته ساکمون رو بستیم و آماده شدیم که بابا بیاد دنبالمون که بریم کرج خونه ی مامانی خلاصه ما از دوشنبه اومدیم خونه ی مامانی اینا و الان کلی داره خوش میگذره اینجا داره بینی اسبشو با گوش پاک کن تمیز میکنه     عاشق دستگاه بخورشه میگه مامان دود دود!!!       پارک دم خونه ی مامانی   امیر حسین و برگریزان سال 1391       داره به برگایی که از درخت میریزه نگاه میکنه     ...
15 آذر 1391

واکسن هجده ماهگی

دیروز عصر به همراه آقای پدر و پسر رفتیم مطب دکتر جواد پور واسه زدن واکسن چون روز شنبه بود یکمی شلوغ بود و یکی دو ساعتی منتظر نشستیم وقتی نوبتمون شد و رفتیم تو دکتر چون شش ماه بود که امیرحسین رو ندیده بود گفت ماشاالله امیر حسین چقدر بزرگ شدی اینو گفته ونگفته امیرحسین طبق معمول که یه غریبه میبینه بغض کرد و وقتی گذاشتمش رو ترازو که ایندفعه ترازوی آدم بزرگا بود و دیگه لازم نبود رو ترازوی نوزادی بشینه شروع کرد به گریه کردن وزنش سیزده کیلو و هشتصد گرم بود در تمام مراحل معاینه و اندازه گیریه قد و دور سر و کارهای دیگه یکبند گریه کرد حتی شکلات چوبی که دکتر بهش داد هم تاثیر نکرد.ماشالله قدش هم ...
12 آذر 1391

هجده ماهگی و دندون دهم

ماهگیت مبارک جگر گوشه گل پسر ما دیروز یعنی دهم آذر سال هزارو سیصد و نود ویک ساعت هشت و ده دقیقه ی صبح هجده ماهش تموم شد و وارد نوزده ماه شد پریشب هم وقتی داشتیم با هم بازی میکردیم یهو دیدم که بله دندون دهم هم از اون بالا داره برق میزنه وبخاطرش کلی خوشحال شدم و بالا و پایین پریدم همزمان با یکسال و نیمه شدن کاکل زری یه خبر خیلی خیلی خوب هم بهمون رسید و اون هم عمه شدن من بود دایی محمد و زن دایی لیلا قراره واسه کلوچه یه پسر دایی یا دختر دایی کوچولو موچولو بیارن وای خدا نمیدونم چرا وقتی مامان زنگ زد و این خبر و بهم داد از خوشحالی گریه ام گرفت.هیچ وقت فکر نمیکردم که برادرزاده اینقدر عزیز باش...
11 آذر 1391

شیطونیای گل پسر

پسر مامان چند روزی میشه که خیلی بزرگ شده.همش تو خط کمک کردن به منه ماشاالله خیلی پسر خوبی هم هست.تو مقایسه با بقیه ی هم سن و سالهاش خیلی هم حرف گوش کنه مثلا کافیه بهش بگم به فلان چیز دست نزن به هیچ وجه دیگه سراغ اون چیز نمیره تازگیها هم عاشق کارتون شرک با تام و جری شده.صبحها تا چشم باز میکنه میگه مامان کاتون.            سه روز دیگه باید ببریمش واسه واکسن ١٨ ماهگیش پیش دکتر جوادپور که از اول تحت نظرش بوده از الان استرس دارم که نکنه خیلی درد داشته باشه و بچم اذیت بشه .خدا کنه بعدش تب نکنه و درد نداشته باشه البته خوب هرچی هم که باشه به سلامتی بع...
8 آذر 1391