امیرحسین جونمونامیرحسین جونمون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
اميرعلي جونموناميرعلي جونمون، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

❤مردهاي کوچک من ❤

نامه ای برای پسرم

پسرخوبم: میدونم که یه روز عاشق میشی... میای وایمیستی جلوی من و پدرت و از دخترکی میگی که دوستش داری... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق... که تو حاصل عشقی عزیز دلم. دوست دارم بدونی که یک وقتایی زن بی حوصلست روزایی که بهونه میگیره وقتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم میگی بله... و اون میزنه زیر گریه زنها موجودات عجیبی هستن پسرم موجوداتی که میتونی با محبت آرومشون کنی و یا با بی توجهی از پا درشون بیاری. باید یاد بگیری که نازشو بکشی عزیزم پسر مغرور و دوست داشتنیه من... شاید ناز کشیدن کار مسخره ای به نظر برسه اما زنها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستند که نازشون خر...
26 آبان 1393

چهل و یک ماهگی.سفرمهر ماه به شمال.سفربه خرم آباد

ماهگیت مبارک ماه من باز هم چند روز تاخیر و باز هم یه عذرخواهیه بــــــــــــــــزرگـــــــــــــــــــــــ  به خاطرش چه کنم مامانی این چند وقته یه جورایی همش یا اینور و اونور بودیم یا در تدارک رفتن یا در حال جمع و جور کردن ترکش هاش یعنی من یه روز خالی نداشتم که بتونم بیام و حداقل یه تبریک کوچولو موچولو به تو ماه کوچولوی زندگی بگم البته خداروشکر که تمام دلمشغولیهای این چند روزه همش خیر و خوشی بوده و بس اول از همه بگم که توی مهر ماه رفتیم شمال یعنی همون نوشهر و رویان. ایندفعه فقط دایی علی باهامون بود.چهار روز موندیم و خیــــــــلی خوش گذشت مخصوصا به توی وروجک که عاشق مسافرت و جنگولک بازی...
20 آبان 1393

دنیای مادر و پسری

دنیای مادر و پسری پر از عشقه...پر از حمایتهای مردانه...پر از غرور... پر از ماشین و هواپیما و تفنگ و آدم آهنی...پر از صدا و شور و هیجان... پر از وابستگی...پر از کتونی و شلوارهای رنگارنگ و کلاهها و پلیورهای جورواجور و مردانه...پر از کراوات و کت شلوار و پاپیونهای جیگیلی...پر از رنگ آبیییییی... خدایا ممنونم ازت که زندگیمو  از اینها پر کردی...   (پ.نوشت:به زودی میام با یه پست پر و پیمون از سفر به شمال و خرم آباد و تبریک ماهگردت گلم)   ...
19 آبان 1393

تولدت مبارک بابای مهربووووون.چهل ماهگی.

                             سالگیت مبارک بهترین بابای دنییییییییییییییاااااااااااا   ماهگیت مبارک نففففففففسسسسسس                           امیدوارم هردوتون سالم و سعادتمند 120 ساله بشید عزیزای دلم امسال سنت شکنی شد و تولد بابا علیرضا شمال نبودیم چهار پنج سالی بود که هرسال و به طور تصادفی تولد باباعلیرضا شمال بودیم و اونجا واسش ...
14 مهر 1393

موش موشک به شهر موشها میرود!

هیچوقت یادم نمیره...اولین باری رو که با بابا و مامان و دایی محمد رفتم سینما! درست همسن پسر کوچولوم بودم.فیلم گلنار بود... حتی خوب یادمه کجا نشسته بودم...صندلیه سر ردیف.کنار بابا... شوق و ذوق زیادم بخاطر اون تلویزیون بزرگ.دست زدنهام.ترسم از تپلی تنبلی و شوهرش بخاطر بزرگ بودنشون توی اون صفحه... فیلم زندگیم با یه دور تند میره به بیست و شش سال بعد.جمعه شبی پسر کوچولو به همراه من و بابا رفتیم سینما.فیلم شهر موشهای 2.یعنی ادامه ی همون شهر موشهای سی سال پیش که برای ما ساخته شده بود.اون موقع که مامانم نوار ویدیوییش رو برامون خرید که ببینیم با اون کیفیت داغون هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی با پسرم و بابای مه...
25 شهريور 1393