امیرحسین پسردایی دار شد
امروز دوباره خاطره ی سونوگرافیه چهارماهگی برام زنده شد اون روز که ساعت چهارنوبت داشتم و هفت ونیم که منشی بهم گفت نیم ساعت دیگه نوبتت میشه زنگ زدم به بابایی تا از اداره خودشو برسونه.اخه خیلی دوست داشت که نازنازی روببینه. صدای ضربان قلبش که گروپ گروپ میزد.صدای نفسهای تند بابا که اضطراب سلامتیش رو داشت.سردیه دستای خودم و گرمیه دستای بابا که محکم گرفته بودشون. صدای خانوم دکتر که میگفت این سرشه.این مغزشه.این صورتش.دستای کوچولوش.اینم پنج تا انگشتاش.شکمش. پاهاش.و اینم پسریش. آخ که هردو یادمون رفته بود که چقدر دوست داشتیم بچه ی اولمون پسر باشه.فقط میخواستیم سالم باشه. و تواون لحظه ذوق یواشک...









