امیرحسین جونمونامیرحسین جونمون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
اميرعلي جونموناميرعلي جونمون، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

❤مردهاي کوچک من ❤

امیرحسین پسردایی دار شد

امروز دوباره خاطره ی سونوگرافیه چهارماهگی برام زنده شد اون روز که ساعت چهارنوبت داشتم و هفت ونیم که منشی بهم گفت نیم ساعت دیگه نوبتت میشه زنگ زدم به بابایی تا از اداره خودشو برسونه.اخه خیلی دوست داشت که نازنازی روببینه. صدای ضربان قلبش که گروپ گروپ میزد.صدای نفسهای تند بابا که اضطراب سلامتیش رو داشت.سردیه دستای خودم و گرمیه دستای بابا که محکم گرفته بودشون. صدای خانوم دکتر که میگفت این سرشه.این مغزشه.این صورتش.دستای کوچولوش.اینم پنج تا انگشتاش.شکمش. پاهاش.و اینم پسریش. آخ که هردو یادمون رفته بود که چقدر دوست داشتیم بچه ی اولمون پسر باشه.فقط میخواستیم سالم باشه.   و تواون لحظه ذوق یواشک...
12 اسفند 1391

بیست و یکماهگی

بیست و یکماهگیت مبارک خورشیدکم داریم باهم وارد بیست ودو ماهگی میشیم.میگم باهم.چون هر روز این بیست و یکماه رو من هم به اندازه ی تو بزرگ شدم و رشد کردم. قلبم بزرگ شد.روحم بزرگ شد.دیگه هرچیزی ناراحتم نمیکنه به سرعت قبل از تو روداشتن.راحت میبخشم.راحت میگذرم.راحت دوست دارم. و خیلی تغییرات دیگه که خودمم باورم نمیشه و همه ی اینا رو مدیون تو هستم مامانی تو هم بزرگ شدی.واسه خودت مردی شدی. کاملا حرف میزنی.البته بعضیهاش رو فقط من میفهمم و واسه بقیه ترجمه میکنم. الان که دارم مینویسم خونه ی مامانی هستیم و همه بجز من و دایی علی خوابیدن. منم این پست رو مثل همیشه جینگیل مینگیلش نکردم چون مرورگر فایرف...
11 اسفند 1391

ماه من

بگذار شب به ستارگانش بنازد...... ماهش مال من است!                                                            ...
6 اسفند 1391

نقاشی

برای تو مینویسم.برای تویی که تنهاییهایم پر از بوی توست. راستی کدام تنهایی!؟تو که هستی تنهایی در کنج تنهاییش است.                      دو روز پیش عصر که شد و پسری از خواب خوش عصرگاهی بیدار شد و شیر عصر رو هم خورد دونفری تصمیم گرفتیم بریم بیرون و یه هوایی بخوریم خدارو شکر خونه تکونی هم که به اتمام رسید و خیالم راحت شد.هرچند که واسه امیرحسین خیلی خوب و هیجان انگیز بود چون یکبند در حال ویراژ دادن از زیر نردبونی بود که منه بیچاره روش ایستاده بودم رفتن همانا و کلی خرید کردن همانا.انگار جو شلوغ بازار عید یکهو م...
3 اسفند 1391

پسر شیرینم

بابا علیرضا از امیرحسین میپرسه بابایی منو دوست داری یا ببعیتو!یکمی فکر میکنه میگه بابا رو!!!دفعه ی اول بود که عشق بابا غلبه کرد چون تا دفعه های پیش همیشه ببعی پیروز بود! دستشویی کرده بود.بردمش شستمش و واسه اینکه تا یکی دو ساعت راحت باشه و پوشکش نکنم گفتم مامانی جیشششش بکن!!اونم عوض عمل به دستور من گفت جییییییییشششش!! یه بازی فکری داره که عکس یه سری حیوون روش داره. بهش میگم مامانی خرس کدومه؟رفته خرسش رو از رو کمدش آورده میگه ایناها! پریروز خونه ی عمه ی جوجه مهمون بودیم.بعد از نهار همه داشتن تو جمع کردن ظرفا کمک میکردن.اونم در قوطی اسمارتیزش رو برده میده به شوهر عمه و میگه بفنت(بفرمایی...
29 بهمن 1391

دندون پانزدهم

این روزها بزرگترین ذوق زندگیم شده دیدن کوچک شدن لباسهات. ذوق های مادرونه خیلی قشنگن.پر از احساس. تازه دارم میفهمم که مادرم چقدر دوستم داره.چقدر برام زحمت کشیده.دوستش دارم.اندازه ی تمام شبهایی که نخوابیده.اندازه ی تمام جوونیش که از دست رفته.تمام زیباییش که بخاطر من از دست رفت.و اندازه ی عمق نگاه همیشه نگرانش که هنگام هر خداحافظی بدرقه ی راهمون میکنه  . پسرم دندون پانزدهمت مبارک.این مروارید کوچولو از بالا چهارمین دندون سمت راست سرک کشیده.ماه بیستم زندگیت خیلی پر برکت بودها. زیر میز غذاخوری یه جورایی شده پناهگاه پسرکمون.اگه تونستید پیداش کنید!!؟   ...
19 بهمن 1391

دندون چهاردهم

عزیز دلم دوسه روز هست که دندون چهاردهمی هم سرک کشیده که میشه چهارمی از پایین سمت راست دندون قبلی قرینه ی همین بود در سمت چپ که من از طرف خودم حساب کرده بودم و نوشتم سمت راست جدیدا عاشق کتاب ونقاشی کردن شده.تا منو بیکار گیر میاره کتاب میاره و رو پام میشینه میگه مامان تابا بوخون یا مداد میاره میگه کاهذ بده نگاشی و میشینه تا میتونه و کاغذ جا داره خط میکشه هفته ی پیش رفتیم بیرون و واسش لباس عید خریدم. یه شلوار و ژیله ی ست با پیرهن سفید و کت تک و پاپیون وقتی پوشید من وبابا میخواستیم قورتش بدیم! البته جمعه ی گذشته افتتاحش کرد و باهاش رفتیم عروسی دختر عموم ولی خوب شد زودتر خریدم که از بابت...
17 بهمن 1391