امیرحسین جونمونامیرحسین جونمون، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
اميرعلي جونموناميرعلي جونمون، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

❤مردهاي کوچک من ❤

دندون هشتم

پسر مامان دو سه روزه که صاحب هشت تا دندون شده انقده ذوق میکنم که نگو    آخه مرد کوچک ما هم داره کم کم بزرگ میشه  مامانی آرزوی مامان وبابا برات اینه که تو زندگی فقط یه مرد نباشی بلکه مردونه زندگی کنی                                      ...
12 شهريور 1391

مال خودمه!

اولین باری که کلوچه ی ما خودش به بهش رو خورد که چه عرض کنم یکم خورد و بقیش رو پخش و پلا کرد اینور و اونور هفته ی پیش بود.غذامون هم قیمه پلو بود که خیلی هم دوست داره. البته بابا هم داشت تشویقش میکرد اونم احساس میکرد که چه کار مهمی داره انجام میده. مامان قربونت بشه که انقدرقشنگ به به میخوری کلوچه خوشمزه ای.               ...
6 شهريور 1391

کنجکاو

مرد کوچولوی ما یکم کنجکاو تشریف داره       بخاطر همین هر وقت ازش خبری نمیشه و واسه چند دقیقه سرش یه جایی گرمه  دوربینو بر میدارم میرم واسه شکارلحظه اینم از نتایجش البته ناگفته نمونه که یکم کمکش هم کردم یعنی یه جورایی دل به دلش دادم!                  اینم امیر حسین با ماشینش که کلی هم باهاش قیافه میگیره           ...
5 شهريور 1391

آب بازی

امروز برعکس همه ی آخر هفته ها نرفتیم خونه ی مامانی وخونه موندیم   کلوچه هم کلی آتیش سوزونده الانم که من رو تخت نشستم و دارم خاطراتشو مینویسم هی بپربپر میکنه و پاشو گذاشته وسط کیبورد خلاصه هرکاری میکنه تا من نتونم بنویسم. اینجا حیاط خونه ی مامانی وباباییه وطبق معمول آب بازی(آب بایی).           ...
3 شهريور 1391

حموم

پسرمامان یک ماهی میشه که عاشق حموم شده   هرکس که میخواد بره حموم جلوتر از اون میره اون تو و میگه: اهه اهه.یعنی زود باش بیا تو. قربونت بشه مامانی که درست بر عکس چند ماه قبلت و اون همه جیغ بنفش تو حمومت شدی .                             ...
2 شهريور 1391

کوچولوییا

یکی دو روزه که مرد کوچولوی ما یه کم اذیته آخه دندون هشتمی هم ترسیده عقب بمونه و داره زور میزنه که بیاد بیرون.   فکر کنم فردا دیگه سرو کله ی کوچولوش پیدا بشه امروز داشتم فکر میکردم که چقدر زود پونزده ماه گذشت. یادش بخیر کوچولوییاش آخه الان به خیال خودش خیلی بزرگه چون وقتی یه بچه ی دیگه رو حتی بزرگتر از خودش تو خیابون میبینه بادی به غبغب میندازه  بهش اشاره میکنه و میگه:ننیی. اینا تعدادکمی عکس!! از تولد تا یک سالگیشه.                               &n...
1 شهريور 1391

اولین های زندگی

کلوچه ی ما از تمام مراحل کلوچه شدنش عکس داره             اینم عکساش                           اولین لبخند(چهل روزگی)     اولین غلت(چهارماهگی)      اولین بار که دمرو شد(چهارماهگی)        اولین مسافرت(پنج ماهگی)     اولین بار که تو روروئک نشست(شش ماهگی)     اولین بار که موهاشو کوتاه کردیم(شش ماهگی)      ...
1 شهريور 1391

موبال

امشب کلوچه داشت با کنترل تلویزیون بازی میکرد.باباییش گفت اونو بده من.کلوچه هم اونو گرفت سمت بابا وگفت:موبال     فکر میکنه اگه دهنشو اینجوری کنه کاسه از سرش نمی افته!!     اینجا پارک دم خونه ی مامانیه.این سه چرخه هم که باهاش ژست گرفتم مامانی وبابایی بهم عیدی دادن     اون موقع هنوز نمیتونست راه بره و بپربپرکنه قربون اون پاهاش بشم   ...
25 مرداد 1391