سی و سه ماهگی
ماهگیت مبارک هستیه مامان این روزا سرمون خیلی شلوغه!یا توی خیابون و دنبال خرید یا توی خونه و پروژه ی خونه تکونی که یه جورایی پوست آدم رو میکنه پسرکمون هم کلی کمکه!پایین نردبون میایسته و حوله و دستمال بهم میده هر چند که مدام هم باید بگم امیرحسین به این دست نزن به اون دست نزن!ولی باز هم وقتی مامان ناز میگه اگر میخوای جلوی دستت خالی باشه صبحها بیار بزارش خونه ی ما انگار یه جورایی دلم نمیاد با اینکه میدونم اونجا با باباجونی بهش خوش میگذره ولی گاهی فکر میکنم بدجوری بهش وابسته شدم!طاقت یکساعت دوریش رو هم ندارم.گاهی فکر میکنم این همه وابستگی خوب نیست!یه جورایی ته دلم میلرزه وقتی به وابس...











