❤مرد کوچک ❤
❀❤عاشقانه ای برای شکوفه ی بهاریمان❤❀
نگارش در تاريخ سه شنبه 6 آبان 1393 و ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط مامان

                            

 

                             دو چیز در دنیا بهترینند

             گریستن از سر شوق

             و خندیدن از ته دل

          هردو برای تو باشند جان مادر

           آرزویمان برایت همین است.

         دنیایمان را میدهیم برای لبخندت...

          هراسی نیست...شاد که باشی...

            دوباره دنیا ازآن ماست.

        


موضوع : | بازدید : مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 12 آذر 1391 و ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط مامان

دیروز عصر به همراه آقای پدر و پسر رفتیم مطب دکتر جواد پور

واسه زدن واکسننگرانچون روز شنبه بود یکمی شلوغ بود و یکی

دو ساعتی منتظر نشستیم خوابوقتی نوبتمون شد و رفتیم تو

دکتر چون شش ماه بود که امیرحسین رو ندیده بود گفت ماشاالله

امیر حسین چقدر بزرگ شدیقلباینو گفته ونگفته امیرحسین طبق

معمول که یه غریبه میبینه بغض کرد و وقتی گذاشتمش رو

ترازو که ایندفعه ترازوی آدم بزرگا بود و دیگه لازم نبود

رو ترازوی نوزادی بشینه شروع کرد به گریه کردنگریه

وزنش سیزده کیلو و هشتصد گرم بوداز خود راضیدر تمام مراحل معاینه

و اندازه گیریه قد و دور سر و کارهای دیگه یکبند

گریه کردگریهحتی شکلات چوبی که دکتر بهش داد هم

تاثیر نکرد.ماشالله قدش هم هشتاد و هفت سانتهاز خود راضی

خلاصه نوبت واکسن شد و قطره فلج اطفال رو که تو

دهانش ریخت جیغی زد که نگو و پشت سرش واکسن

رو هم تو پاش زد اما mmr رو گفت جدیدا یک ماه بعد میزنیم

که در اثر تب زیاد بچه ها تشنج نکنننیشخنداونجا به کمک پولکی

که بابا علیرضا بهش داد ساکت شد ولی وقتی از مطب اومدیم

بیرون مثل اینکه دگمشو زده باشن یهو ساکت شد

و شروع کرد به خندیدنهوراقهقهه

عزیزکمو شب بهش استامینوفن دادم و پیشش خوابیدم

اما زیاد بی تابی نکرد فقط یکم تو خواب ناله میکردناراحت

یه کم هم پای راستش که واکسن زده بود اذیت بود و همش

به پهلوی چپ خوابید.الان هم مشغول دیدن سی دی

عمو پورنگه و هرچند وقت یه غری میزنه که معلومه هنوز پاش

اذیته البته هنوزم تب خفیفی داره که با استامینوفن

میارمش پایینناراحتعزیز دلم به قول بابا علیرضا ایکاش میشد

واکسنات رو ما بزنیم تا بعدش تو تب و درد نداشته باشی

و فقط سلامتیش واسه تو بودخیال باطل

دوست داریم مامانیبغل

 

قبل از واکسن

 

 

 

بعد از واکسن

 

 

اینجوری فایده نداره باید بخوابم.

 

 

 

انقده خوش خنده ام حتی با این حال خراب!

 

 

 


موضوع : خاطراتمون | بازدید : 211 مرتبه


درباره وبلاگ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ کودکانه هایت را با تمام وجودمی ستاییم ولذت آنرا در ذهنمان نگاه میداریم تاهیچگاه بی آلایشی آنرا ازخاطرنبریم. پروردگارا! سرنوشت پسرمان را خیربنویس،تقدیری مبارک. سکان زندگیش را به دستهای ایمن تو می سپاریم . فرشته ی ما روزسه شنبه دهم خرداد یک هزارو سیصد و نود ساعت هشت و ده دقیقه ی صبح زمینی شد.
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 19 نفر
بازديدهاي ديروز : 128 نفر
بازدید هفته قبل : 486 نفر
كل بازديدها : 69744 نفر
Powered By NiNiweblog.com
MeLoDiC